اسیر دنیا...
پر و بالم دهید و از این قفس رهایم سازید
ایا ماندن و پوسیدن سزای من است؟!....
و باز تکرار این جمله کلیشه ای آه ! به عقوبت کدامین گناه ...
دست و پایم را با غل و زنجیر دنیا بسته اید و در مسیر پر سنگلاخ به درازای زندگی میکشید.آیا ماندن و پوسیدن سزای من است ؟...
منی چون سرو آزاده ،چون کوه پایبند و به سان نرگس مست و حیران!
و اکنون که این زندگی محتوم برایم رقم خورده است ،اینگونه در غفلت نخواهم نشست
آنقدر خود را به در و دیواراین آهنین قفس خواهم کوفت،
که یا از این زندان فولادین رهایی یابم و یا از زندان تن به در آیم.
و در هر دو صورت نجات من است ؛
آری می مانم ؛اما پوسیدن را نمی پذیرم، میمانم و میبالم.
به سان در ختی ریشه درزمین ودست هایم به سان شاخه هایی رو به آسمان
و آن زمان است که به دیدار معشوق نائل خواهم آمد
و چه زیبا و دلنشین است لحظه وصال ......
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:40  توسط salek
|
