تبليغاتX
خرابات

خرابات

خوشبخت بنده ای که خدا را معشوقی همیشگی است!!!

نمي دانم چه بايد گفت ؛ چگونه بايد گفت ،يا به كه مي توان گفت.... حيراني ، سرگرداني ،پريشاني ....

 

وعقل اينگونه اين دل سركش را را م مي كند.

 

چه سان بيهوده مي گردي !!!

 

به دنبال كسي ، فردي كه در پهنا ي چشم او وراي ديد و آ ثارش

 

افق را تا افق  رنگ دگر يابي چه رسوا ،آرزو گردي !

 

كه اين دنيا سراي نيست ؛جز از آلام ، « با حكمت »

 

نيابي تو مرادت را به راه شايد و بايد ...

 

كه مي بايد برايش تو در افتي در ره زحمت ،

 

ره محنت ،ره بي نفسي و نغمت !نه راحت پرور و نعمت !

 

پس ؛ چه زيبا آرزو در دل نهان داري .ره صافي بپيمايي، دلت غربا ل بنمايي ،

 

هر آن چند تا الهت را كه در دل زيرو بم داري ؛به آن پاك و يگانه دوست بسپاري .

 

سراي دل به دستور يكي معشوق پيرايه بفرمايي دلت را ماٌ من ا من الهي

 

جايگاه حق ، حريم عاشق و معشوق بنمايي در آ ندم تو مرادت را به پيش چشم پر واضح ،

 

قريب و حاضر و ناظر تواني ديد ! چه زيبا تو وراي پرده چشما ن

 

همان كس را كه در دلهاي بيگانه به دنبالش همي گشتي نظاره گر تواني بود...

 

چه سان بيهوده مي گرددي....؟؟؟!!!

 

                                 و دل همچنان در جستجوست....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 10:40  توسط salek  |