نمي دانم چه بايد گفت ؛ چگونه بايد گفت ،يا به كه مي توان گفت.... حيراني ، سرگرداني ،پريشاني ....
وعقل اينگونه اين دل سركش را را م مي كند.
چه سان بيهوده مي گردي !!!
به دنبال كسي ، فردي كه در پهنا ي چشم او وراي ديد و آ ثارش
افق را تا افق رنگ دگر يابي چه رسوا ،آرزو گردي !
كه اين دنيا سراي نيست ؛جز از آلام ، « با حكمت »
نيابي تو مرادت را به راه شايد و بايد ...
كه مي بايد برايش تو در افتي در ره زحمت ،
ره محنت ،ره بي نفسي و نغمت !نه راحت پرور و نعمت !
پس ؛ چه زيبا آرزو در دل نهان داري .ره صافي بپيمايي، دلت غربا ل بنمايي ،
هر آن چند تا الهت را كه در دل زيرو بم داري ؛به آن پاك و يگانه دوست بسپاري .
سراي دل به دستور يكي معشوق پيرايه بفرمايي دلت را ماٌ من ا من الهي
جايگاه حق ، حريم عاشق و معشوق بنمايي در آ ندم تو مرادت را به پيش چشم پر واضح ،
قريب و حاضر و ناظر تواني ديد ! چه زيبا تو وراي پرده چشما ن
همان كس را كه در دلهاي بيگانه به دنبالش همي گشتي نظاره گر تواني بود...
چه سان بيهوده مي گرددي....؟؟؟!!!
و دل همچنان در جستجوست....
