تبليغاتX
خرابات

خرابات

خوشبخت بنده ای که خدا را معشوقی همیشگی است!!!

 

 

  سازد مرا،

    سوزد مرا ،

     در آتش اندازد مرا،

        از خود رها سازد مرا،

          بیگانه از خویشم کند .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:37  توسط salek  | 

بیایید همگی سالک راه روشنگر نور باشیم...

 

احساس میکنم یک عقدهای ،حرفی ،چیزی...داره خفم می کنه .فریادی که به گلو نرسیده در حنجره راه خروجش بسته میشه.باید بگم،اما....نمیشه !

انگار همه اجزاءبدنم و تک تک سلولهام یک نفس ندای العطش سر میدن و هم ندا فریاد میزنن که ایها الناس بیاین از این خواب خرگوشی پاشیم.....تا کجا بی خبری....

مثل کبک سرمونو کردیم تو برف و از اطراف بی خبریم علی الخصوص از اون بالاها...

عجیب مشغول این پیره زن عشوه گر دهر شدیم...

وای که این قافله عمر عجب میگذرد ...

ندای وا حسرتا خودمو دارم میشنوم .

بابا، من سخن از آتش آدم شدن در خویشتن گویم ....

  •   اگر دوریم اگر نزدیک

                    بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 13:22  توسط salek  | 

باید رفت...

سه ره پیداست .

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر ،

حدیثی کهش نمی خوانی بر آن دیگر.

نخستین :راه نوش و راحت و شادی .

به ننگ آغشته ،اما رو به شهر  و باغ و آبادی .

دو دیگر :راه نیمش ننگ ،نیمش نام ،

اگر سر بر کنی غوغا ،و گر دم در کشی آرام.

سه دیگر: راه بی بر گشت ،بی فرجام .

من اینجا بس دلم تنگ است .

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است .

بیا ره توشه بر داریم ،

قدم در راه بی بر گشت بگذاریم ؛

ببینیم آسمان "هر کجا"آیا همین رنگ است ؟

بیا ای خسته خاطر دوست !ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است .بیا ره توشه بر داریم . قدم در راه بی

فرجام بگذاریم ......

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:52  توسط salek  | 

عید بر عاشقان مبارک باد...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 14:27  توسط salek  |