سازد مرا،
سوزد مرا ،
در آتش اندازد مرا،
از خود رها سازد مرا،
بیگانه از خویشم کند .....
خوشبخت بنده ای که خدا را معشوقی همیشگی است!!!
سازد مرا،
سوزد مرا ،
در آتش اندازد مرا،
از خود رها سازد مرا،
بیگانه از خویشم کند .....
احساس میکنم یک عقدهای ،حرفی ،چیزی...داره خفم می کنه .فریادی که به گلو نرسیده در حنجره راه خروجش بسته میشه.باید بگم،اما....نمیشه !
انگار همه اجزاءبدنم و تک تک سلولهام یک نفس ندای العطش سر میدن و هم ندا فریاد میزنن که ایها الناس بیاین از این خواب خرگوشی پاشیم.....تا کجا بی خبری....
مثل کبک سرمونو کردیم تو برف و از اطراف بی خبریم علی الخصوص از اون بالاها...
عجیب مشغول این پیره زن عشوه گر دهر شدیم...
وای که این قافله عمر عجب میگذرد ...
ندای وا حسرتا خودمو دارم میشنوم .
بابا، من سخن از آتش آدم شدن در خویشتن گویم ....
بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک.....
سه ره پیداست .
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر ،
حدیثی کهش نمی خوانی بر آن دیگر.
نخستین :راه نوش و راحت و شادی .
به ننگ آغشته ،اما رو به شهر و باغ و آبادی .
دو دیگر :راه نیمش ننگ ،نیمش نام ،
اگر سر بر کنی غوغا ،و گر دم در کشی آرام.
سه دیگر: راه بی بر گشت ،بی فرجام .
من اینجا بس دلم تنگ است .
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است .
بیا ره توشه بر داریم ،
قدم در راه بی بر گشت بگذاریم ؛
ببینیم آسمان "هر کجا"آیا همین رنگ است ؟
بیا ای خسته خاطر دوست !ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است .بیا ره توشه بر داریم . قدم در راه بی
فرجام بگذاریم ......