تبليغاتX
خرابات

خرابات

خوشبخت بنده ای که خدا را معشوقی همیشگی است!!!

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی .پرنده گفت :من فرق درخت ها و آدم ها را می دانم ،اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت:راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟   انسان منظور پرنده را نفهمید ...   اما باز هم خندید.پرنده گفت :نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی ست . انسان دیگر نخندید .انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد می آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دورــ یک اوج دوست داشتنی ...پرنده گفت :غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش میشود پرنده این را گفت و پر زد .......   انسان  رد پرنده را با نگاه دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی داش موج زد آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: "  یادت می آید ؟تو را با دو بال و ود پا آفریده بودم ؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود ."  اما تو آسمان را ندیدی  « راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟!»

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .آنوقت رو به خدا کرد و گریست .... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 14:38  توسط salek  | 

خلوت دل...

 

بی گمان کسی در آسمانهاست!!!

دعا، دعا ،دعا...

و دست های به آسمان برافراشته شده 

به سان کاسه های گدایی ،تهی ...و سرشار از نیاز! 

دعا دعادعا......... 

و اینک دعاهای مستجاب نشده.

آیا در آسمانها کسی نبود؟!

عروج......

 ضجه های دلخراش زنان ،

 ناله های مردان...

 تاریکی قبر است و قیامت الله..

 مرگ حق است و لا اله الا الله...

 و فرجام تکبر انسان و تخت سلطنت او ،

 تخت غسل و تخت روان او ....تابوت

 و برای دیگران پاینده باشی ای زندگی !!!

 و پیر زنی با این زمزمه ،مرگ و آغاز بیداری............

 «مرگ ،این به راستی آزادی بزرگ!!!»

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 13:34  توسط salek  | 

دشمنی بهتر از دوست...

 

 

من

زندگی را دوست دارم

مرگ را دشمن ؛

وای!اما با که باید گفت این ،من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

-«جهان پیراست و بی بنیاد ،از این فرهاد کش ،فریاد...»

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:44  توسط salek  | 

 

گفته ام ،آری و می گویم.

این دگر نقل و حکایت نیست .

و بگویم نیزو خواهم گفت،

حسب حال است این، شکایت نیست.

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیث رنج انسان ،غربت انسان

آه!گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چه ها باشد ،نهایت نیست.........


زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد

آیا؟ غبار ماست که بر دوش او گران بودهست....

هیچ چیزو هیچکس «ماندگار» نیست ،همه هر چه هست «یادگار»یست

زندگی مرگ است ،مرگ باد بر زندگی... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 14:21  توسط salek  | 

خلوت دل...

به نام آنکه جان را فکرت آموخت                      چراغ دل به نور جان بر افروخت

چو قاف قدرتش دم بر قلم زد                           هزاران نقش بر لوح عدم زد

از آندم گشت پیدا هر دو عالم                          وز آندم شد هویدا جان آدم.

 

ققنوس رو که می شناسین؟پرنده ای افسانه ای

که وقتی احساس میکنه به جایی رسیده که دیگه

شرایط جوابگوی اون  نیست جایی که میبینه جز

بیهودگی چیزی از عمرش نمی فهمه خودش رو آتش

میزنه و از خاکسترش پرنده دیگری متولد میشه 

و مطمئنأ با نگرشی نو ودیدی باز تر از قبل

و من احساس قرابت زیادی با این پرنده میکنم 

فکر میکنم سرنوشت این پرنده با سرنوشت من عجین شده  من هم روزی احساسم

 و روحم آتش گرفت و سوخت ،در شعله های خود بر افروخته ؛ذره، ذره... 

وبعد ازخاکستر آن احساس سوخته احساس تازه و نو و سر شاری متولد شد.

عشق و نیازبه یک موجود متعالی که با هیچ چیز قابل قیاس نیست و من می

خوام خودم و اونقدر از این احساس سرشار کنم که به نهایت بودن برسم به

نقطه آغاز ،اوج نیاز به سرور کائنات، منشأهستی ....لحظه وصال......... 

 برای عبور از چرک شب ورسیدن به  تقدس صبح،تنها هجرتی بارانی لازم است...

 باز هم از خلوت دل میگویم... 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:39  توسط salek  | 

نیلوفر...

 

نیلوفر آبی را دیده ای که چگونه در آب می روید

و در آب می بالد و از آب بیرون می آید و بر بالای آن

 می ایستد ،تا به آب آلوده نشود؟

من نیز که در جهان زاده شدم ودر جهان پرورده شدم

چون بر جهان چیره شدم نا آلوده به جهان، در آن زندگی می کنم .

ای کاش ما نیز اینگونه باشیم...

این جهان زندان و ما زندانیان         در شکن زندان وخود را وا رهان

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:30  توسط salek  |