لحظه ای بیشتر ،تاَ مل کنید....
عرصه گلگشت و چشم انداز، خوش بادت .
ای بهشتی عیش ؛ در این دوزخی کانون!
- دوزخ، اما سرد، -
گیتی بیمار بیگانه .
عمر شیرینت گوارا باد .
خنده ات زنجیره زرین ،صراحی وار ،
چهره ات انگاره شادی ،چنان لبخند پیمانه.
رازهای هستیت در چشم
اینچنین باد ، اینچنین تر باد ،ای راز نجابت ،ای نجیبانه .
دور باد اندیشه بیهودگی از خاطرت ،جاوید .
بر دلت مکتوم باد ،اسرار بدبختانه ،چو ن آلام فرزانه .
زآنهمه چون وچرا هائی که بارانی ست زهر آلود ،
روح آرام تو ایمن باد ،وز غفلت به جوشن باد.
تا دلت را درد و غم در پنجه بیرحم نفسارد .
غفلت آری ،یا بگویم ابلهی ،باری
عقل مزدور و زبونت را به حال خویش بگذارد .
وز جنون غمگنانت در امان دارد ؛
ابلهان ،زیرا به غفلت، ایمنند از رنج دیوانه!
از چراها فارغند و راحت از چون ها:
-که چرا این بودن ؟ آنگه اینچنین بودن ؟
و چرا ها ،این هر چه بینی بد ؟
و چرا از بد بتر ،بیداد ؟
و چرا آن ناله این فریاد؟
آه !باری دور بادت این چرا ها از دل فارغ
که حقیقت زهر باران می کند کامت .
و به تلخی می پراند از سرت این خوابک شیرین افسانه .
بعد از آن محروم خواهی ماند از شادی .
سبزه ها از زهر خواهی دید ،وانگه دا م ،در اطراف هر دانه .
و پرستو های شادی خاطرت را ترک می گویند
و چه غمگین ست و پر فریاد وحشت ،خالی لانه
و چه تاریک ست، تنهایی،
و چه دردر آلود ،گرد آلودی متروک .
. چه دهشتناک ،کوکو گفتن خاموش ویرانه،
دیگر آنگه ابر غمها خیمه خواهد زد ،
بر دلت ،این ذره تاریک با چتر زمستانه ،
...
بر شما خوش بگذرد ایام.
آشیانتان لانه مرغ سعادت باد .
عیشتان گلذار و گلخانه.........
« اخوان ثا لث »


