تبليغاتX
خرابات

خرابات

خوشبخت بنده ای که خدا را معشوقی همیشگی است!!!

سکوت دل....

 بايد حركت كرد ؛ بايد سالك بود و منازل را يك به يك پيمود . در اين طريقت سكون جايي ندارد بايد سالك بود بايد رفت .آري در طرقت ما كافري است ماندن و در جا زدن .

فقرو عشق توشه سالك است و ديگر هيچ .....

فقر راهنماي راه فناست وبايد از همه چيز گذشت . هيچ شد هيچه هيچ تا شايد روزي به "همه چيز " رسيد .بايد رفت به هيچ كجا و محو شد و دانست كه هيچ نيستيم ما بي او.....

نمي دونم اين چه رسميه بين بچه هاي وب نويس كه خواه ،ناخواه دچار سكوت خواهند شد ؟؟!!!

شايد نوعي تغير نگرش ،ذهنيت جديد .....

دريغا و دريغا كه در اين خانه نگنجيد ...

خاموشي كه روزي به سراغ ما خواهد آمد در مراتب مختلف وجود در صحنه هاي مختلف زندگي و سر انجام خاموشي بزرگ ...و وداع خاكزادان با خاك و يا خاموشي در برابر عظمت او ...!!!

در خاموشي است تابش خورشيد بي حجاب ...........خاموش !كين حجاب زگفتار ميرسد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 9:55  توسط salek  | 

نظر شما در مورد این معما چیه؟؟؟....

راز دل شیطان ....

شیطان آیینه عبرت است . او نمونه یک تجربه تلخ هجران و طرد است . شیطان علی رغم نزدیکی اش به خدا و عبادت متمادی و نشستن در صف ملائکه از سر کبر خدا را عبادت نکرد . واین حادثه کوچکی نبود در خلقت !چرا که شیطان شدن شیطان و راهزنی آدم و حوا به دست او ، مقدمه پیدایش آدمیان بر زمین بود . و راستی اگر شیطان به آدم سجده کرده بود چه می شد و ما اینک کجا بودیم و چه می کردیم ؟؟؟ برای همین بود که عارفان کوشیدند تا راز دل شیطان را آنچنان که خود میفهمند کشف و بیان نمایند : ترک سجده او را حاصل غیرت عاشقانه دانستند و طردش را عین فراق وانمودند و تمام  ماجرا را خواسته و پرداخته خداوند قلمداد کردند

مولانا از زبان شیطان اینگونه سروده است:

ما هم از مستان این می بوده ایم  .....  عاشقان در گه وی بوده ایم

ناف ما بر مهر او ببریده اند  .....  عشق او در جان ما کاریده اند

ای بسا کز وی نوازش دیده ایم  .....  در گلستان رضا گردیده ایم

گر عتابی کرد دریای کرم  .....  بسته کی گردند درهای کرم

تا دهد جان را فراقش گوشمال  .....  جان بداند قدر ایام وصال

ترک سجده از حسد گیرم که بود  .....  آن حسد از عشق خیزد نز جحود

چون که بر نطعش جز این بازی نبود  .....  گفت بازی کن چه دانم در فزود

آن یکی بازی که بود من باختم  .....  خویشتن را در بلا انداختم

در بلا هم میچشم لذات او  .....  مات اویم ،مات اویم ،مات او

صرف نظر از صحت و سقم این ادله ۷نفس توحید مسئله و نحوه ورود و خروج عارفان در آن نشان می دهد که شیطان و رانده شدنش از درگاه خداوند برای عارفان و فیلسوفان یک معما بوده است .

خیلی مایلم نظر تک تک شما دوستان عزیز رو هم در مورد این معما بدونم

نظر شما در مورد این معما چیه ؟؟؟....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 20:57  توسط salek  | 

نمي دانم چه بايد گفت ؛ چگونه بايد گفت ،يا به كه مي توان گفت.... حيراني ، سرگرداني ،پريشاني ....

 

وعقل اينگونه اين دل سركش را را م مي كند.

 

چه سان بيهوده مي گردي !!!

 

به دنبال كسي ، فردي كه در پهنا ي چشم او وراي ديد و آ ثارش

 

افق را تا افق  رنگ دگر يابي چه رسوا ،آرزو گردي !

 

كه اين دنيا سراي نيست ؛جز از آلام ، « با حكمت »

 

نيابي تو مرادت را به راه شايد و بايد ...

 

كه مي بايد برايش تو در افتي در ره زحمت ،

 

ره محنت ،ره بي نفسي و نغمت !نه راحت پرور و نعمت !

 

پس ؛ چه زيبا آرزو در دل نهان داري .ره صافي بپيمايي، دلت غربا ل بنمايي ،

 

هر آن چند تا الهت را كه در دل زيرو بم داري ؛به آن پاك و يگانه دوست بسپاري .

 

سراي دل به دستور يكي معشوق پيرايه بفرمايي دلت را ماٌ من ا من الهي

 

جايگاه حق ، حريم عاشق و معشوق بنمايي در آ ندم تو مرادت را به پيش چشم پر واضح ،

 

قريب و حاضر و ناظر تواني ديد ! چه زيبا تو وراي پرده چشما ن

 

همان كس را كه در دلهاي بيگانه به دنبالش همي گشتي نظاره گر تواني بود...

 

چه سان بيهوده مي گرددي....؟؟؟!!!

 

                                 و دل همچنان در جستجوست....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 10:40  توسط salek  | 

دور ِنزدیک

 

و خدایی که در این نزدیکی ست...

چه  کسی بود سرود؟!

آیا سهراب نبود؟!

و خدایی که در این نزدیکی ست .

لای این شب بو ها ،

پای آن کاج بلند ....

.....

ومن اینگونه سخن میگویم ؛

و خدایی که بدین فاصله از ما ،آنجاست!

پشت آن ابر سیاه ،

ابری از جنس وجود خود ما !!!

حائل نفس خبیث؛

لحظه ء پر ز گناه .....

لیک این فاصله را ،خود به پا کرده و می کوبیمش

به درازای ابد یا به کوتاهی یک لحظه ناب

لمحه ای پر ز خدا...

و من به بهایی اندک لحظات ناب پر از خدایم را به دنیا ی دنی سپردم و وای بر من...لیک این را میدانم که رحمانیت خداوند رحمان از گناه بزر گ من به مراتب فزون تر است و ابن فرموده خداوند متعال است که از اسماءباری تعالی صفت رحمان بر باقی صفات پیشی گرفته است

و یادمان باشد ؛هوالقهار ،هوالقهار،هو القهار ...تا متنبه شوم و بر گناهم استمرار نورزم....

( ملتمس دعای همه شما عزیزان هستم .)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 11:45  توسط salek  | 

اسیر دنیا...

خوشا پر کشیدن ؛خوشا رهایی.....

پر و بالم دهید و از این قفس رهایم سازید

ایا ماندن و پوسیدن سزای من است؟!....

و باز تکرار این جمله کلیشه ای  آه ! به عقوبت کدامین گناه ...

دست و پایم را با غل و زنجیر دنیا بسته اید   و در مسیر پر سنگلاخ به درازای زندگی میکشید.آیا ماندن و پوسیدن سزای من است ؟...

منی چون سرو آزاده ،چون کوه پایبند و به سان نرگس مست و حیران!

و اکنون که این زندگی محتوم برایم رقم خورده است ،اینگونه در غفلت نخواهم نشست

آنقدر خود را به در و دیواراین آهنین قفس خواهم کوفت،

که یا از این زندان فولادین رهایی یابم و یا از زندان تن به در آیم.

و در هر دو صورت نجات من است ؛

آری می مانم ؛اما پوسیدن را نمی پذیرم، میمانم و میبالم.

به سان در ختی ریشه درزمین ودست هایم به سان شاخه هایی  رو به آسمان

و آن زمان است که به دیدار معشوق نائل خواهم آمد

و چه زیبا و دلنشین است لحظه وصال ......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:40  توسط salek  |